تبليغاتX
## سکوتی بلند تر از فر یاد ##

## سکوتی بلند تر از فر یاد ##

یک باربه مترسکی گفتم«لابدازایستادن دراین دشت خلوت خسته شده ای»گفت«لذت ترساندن عمیق ،من وپایدار است،من ازآن خسته نمی شوم»

دمی اندیشیدم وگفتم:«درست است؛چونکه من هم مزه این لذت راچشیده ام.»

گفت:«فقط کسانی که تنشان ازکاه پرشده باشداین لذت را می شناسند»

آنگاه من ازپیش اورفتم،وندانستم که منظورش ستایش ازمن بودیاخوارکردن من.

یک سال گذشت ودراین مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامیکه باز ازکناراو می گذشتم دیدم دوکلاغ دارندزیرکلاهش لانه می سازند.

 

 

*جبران*

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت19:50توسط غریبه | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت9:48توسط غریبه | |

من چهره ای دیده ام که هزار روداشت،وچهره ای

که یک رو بیشتر نداشت،گویی درقالبی ریخته باشند.

 

من چهره ای دیده ام که از ورای تابش رویَش؛زشتی

زیرش راشناختم.وچهره ای که باید تابش رویَش را

برمی داشتم تا زیبایی زیرش رادریابم.

 

من چهره پیری دیده ام پوشیده از خط هیچ،وچهره

صافی که همه چیز برآن حک شده بود.

 

من چهره رامی شناسم،زیراکه از ورای پارچه ای

که چشمان خودم می بافد می بینم وبه حقیقتِ زیرش

می رسم.

 

 

*جبران خلیل جبران*

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت10:25توسط غریبه | |

آخرین عابر این کوچه منم

سایه ام له شده زیر پایم

دیده ام مات به تاریکی راه

پنجه برپنجره ات می سایم!

 

چشمهای حلبی باز امشب

نگه خویش به من دوخته اند

شمعها،گرچه دمی می خندند

عاقبت گریه کنان سوخته اند

 

آه!...این جام مسین ازچه سبب،

روی سکوی بدین سان گیراست؟

هوس میکده اش بود مگر،

که به چنگال تودر زنجیر است؟

 

قفل برجفت تو...سقاخانه،

مادرم،بست چرا؟راست بگو

تا که شب زود روم در خانه

نکنم مست؟چرا؟راست بگو

 

کهنه،کی زدگره بر محجر تو؟

اختر،آن دختر مشکین گیسو؟

چادرآبی خال خالی داشت؟

رخت می شست همیشه لب جو؟

 

بخت اوبازشد آخر یا نه؟

پسر مشدی حسن اورا برد؟

جادوی صغرا بگم کاری کرد؟

یا گره بر گره دیگر خورد؟

 

گردن شیرتو سقاخانه

مادری بست نظر قربانی

چشم زخمی نخورد کودک او

بعدازآن آه...!خودت می دانی

 

وای این لاله گردآلوده،

یادگار دل خاموشی نیست

وای این آیینه دود زده،

عاقبت چهره نمای رخ کیست؟

 

آخرین عابر این کوچه منم

سایه ام له شده زیر پایم

قصه بس!گرچه سخن بسیاراست

تا شب بعد سراغت آیم.

 

 

*نصرت رحمانی*

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت10:16توسط غریبه | |

راستی به نظرشما زندگی مادست سرنوشته؟

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت10:3توسط غریبه | |

منزل خدا!!

 

الو سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست.

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست.

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد، حساب بنده هايتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد.

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند ترصداي من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم،

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست.

دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم

پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست.

الو، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ مي زنم،

دوباره... تا خدا خداست

دوباره ... تا خدا خداست

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت22:12توسط غریبه | |

دلم عجیب گرفته است !

وهیچ چیز......

کارت پستال درخواستی   www.orchid.blogfa.com

یادتون باشه اگه این شبها رفتین توعزای آقام حسین این دوست غریبه تون هم

کناراشک چشماتون یه کم واسش دعا کنید!!!!

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت8:59توسط غریبه | |

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی
از کشکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خکستر شده را
روشن می کند.
***
فریادهای عاصی آذرخش -
هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر
نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تک -
هنگامی که غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی
نومیدوار طلب می کرده ام.
***
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از اینه ها و ابریشم ها آمده ای.
***
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]
***
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
اینه ئی برابر اینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.

 

 

*شاملو*

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت8:23توسط غریبه | |

یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...))
***
 بادی شتابنک گذر کرد
بر خفتگان خک،
افکند آشیانه متروک زاغ را
از شاخه برهنه انجیر پیر باغ ...

(( - خورشید زنده است !
در این شب سیا [که سیاهی روسیا
تا قندرون کینه بخاید
از پای تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
من
روشن تر،
 پر خشم تر،
پر ضربه تر شنیده ام از پیش...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

از پشت شیشه ها
به خیابان نظر کنید !

از پشت شیشه ها به خیابان
نظر کنید ! ... ))

از پشت شیشه ها ...
***
نو برگ های خورشید
بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
فانوس های شوخ ستاره
آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش .

چنگ ز هم گسیخته زه را
ره بستم
پای دریچه،
 بنشستم
و زنغمه ئی
که خوانده ای پر شور
جام لبان سرد شهیدان کوچه را
با نوشخند فتح
 شکستم :

(( - آهای !
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید !

خون را به سنگفرش
بینید !

خون را
به سنگفرش ...))

 

*شاملو*

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت10:24توسط غریبه | |

 

گفتی که:
« باد، مرده ست!
از جای بر نکنده یکی سقف راز پوش
بر آسیاب ِ خون،
نشکسته در به قلعه بیداد،
بر خک نفکنیده یکی کاخ
باژگون.
مرده ست باد!»
گفتی:
« بر تیزه های کوه
با پیکرش،فروشنده در خون،
افسرده است باد!»

تو بارها و بارها
با زندگیت
شرمساری
از مردگان کشیده ای.
 این را،من
همچون تبی
ـ درست
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام.)

وقتی که بی امید وپریشان
گفتی:
«مرده ست باد!
بر تیزه های کوه
با پیکر کشیده به خونش
افسرده است باد!» ـ
آنان که سهم شان را از باد
با دوستا قبان معاوضه کردند
در دخمه های تسمه و زرد آب،
گفتند در جواب تو، با کبر دردشان:
« ـ زنده ست باد!
تا زنده است باد!
توفان آخرین را
در کار گاه ِ فکرت ِ رعد اندیش
ترسیم می کند،
کبر کثیف ِ کوه ِ غلط را
بر خک افکنیدن
تعلیم می کند !»

(آنان
ایمانشان
ملاطی
از خون و پاره سنگ و عقاب است.)
***
گفتند:
«- باد زنده است،
بیدار ِ کار ِ خویش
هشیار ِ کار ِ خویش!»
گفتی:
«- نه ! مرده
باد!
زخمی عظیم مهلک
از کوه خورده
باد!»

تو بارها و بارها
با زندگیت شر مساری
از مردگان کشیده ای،
این را من
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام

 

 *شاملو*

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت8:32توسط غریبه | |

فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان توناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی
و دیگر
هیچ !

 

*ا.شاملو*

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت9:47توسط غریبه | |

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته
از هر بند
***
 بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
 سگان قریه خاموشند
 در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
 بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...

*احمدشاملو*

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت9:1توسط غریبه | |

چنان فشرده شب تیره،پا،که پنداری

هزارسال بدین حال بازمی ماند

 

به هیچ گوشه ای ازچارسوی این مرداب

خروس آیه آرامش نمی خواند.

چه انتظارسیاهی،

                     سپیده می داند؟

 

 

*ف.مشیری*

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت10:26توسط غریبه | |

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت12:50توسط غریبه | |

چشام بسته ست

جهانم شکل خوابه

عذابه

اظطرابه

اظطرابه

روبه روم دیواری ازمه

دیواری ازسنگ

 

بگو بیهوده نیست

فاصله،آب وسراب

بگوسپیدی کاغذ

بیهوده نیست!!

بگوازکوچ پراکنده

فقط کابوس وتنهایی ست

 

بگوازخواب وهرکی که دیدم

افسانه بود،هرچی شنیدم

 

نگاه کن شوق دل زدن به دریا

گم شدمرگ تدریجی رویا

 

بیاتا مه توی چشمام بمیره

بیاتاقصه مون پایان نگیره

 

بذاریادم بیادخورشید

منوکم کن ازاین تردید

توباشی شب نیست

توباشی آزادم...!

 

 

*یغماگلرویی*

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت13:44توسط غریبه | |